تبليغاتX
تنهاترین تنها
تنهاترین تنها
پاتق عشق
دوستت دارم

                                             

                                  دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی

                                 دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

                                 دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

                                 دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی

 

|+| نوشته شده توسط مهیار در شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 21:42 |

جرم من...

|+| نوشته شده توسط مهیار در شنبه شانزدهم دی 1385 ساعت 9:33 |

|+| نوشته شده توسط مهیار در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 8:6 |

تکیه کن

 

|+| نوشته شده توسط مهیار در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 8:4 |

دوستت دارم.....

|+| نوشته شده توسط مهیار در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 ساعت 8:1 |

غم یار..........
|+| نوشته شده توسط مهیار در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 ساعت 7:56 |

عاشقانه

|+| نوشته شده توسط مهیار در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 ساعت 7:54 |

تا که بودیم........

  

|+| نوشته شده توسط مهیار در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 20:43 |

یک صندلی
|+| نوشته شده توسط مهیار در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 20:38 |

tanhatarin

روزهای تنهايی

تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟
تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟ آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی .
اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی . اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی .
اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه .
اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونارم ببره ..
اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش بدی . حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری .
اون موقع که اسم دیوونه رو روت می زارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت کنن .
اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که قلبت بیفته جلوی پات .
به همین سادگی ...
حالا فهمیدی چرا را به را دلم برات تنگ می شه
 

|+| نوشته شده توسط مهیار در جمعه دهم شهریور 1385 ساعت 16:6 |

mahyar

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که، منو از چشم تو میدید؛
اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد، دوباره آخر جاده ست؛
خداحافظ واسه اینکه، نبندی دل به رویاها
بدونی با تو و بی تو، همینه رسم این دنیا

|+| نوشته شده توسط مهیار در جمعه دهم شهریور 1385 ساعت 16:3 |

tanha

گلپونه هاي وحشي دشت اميدم وقت سحر شد
خاموشي شب رفت و فردايي دگر شد
من مانده ام تنها ي تنها
من مانده ام تنها ميان سيل غمها
گلپونه ها نامهرباني آتشم زد
گلپونه ها بي همزباني آتشم زد
 مي خواهم اكنون تا سحرگاهان  بخوانم
   افسرده ام ديوانه ام آزرده جانم
دوستدارتون مهیار

|+| نوشته شده توسط مهیار در جمعه دهم شهریور 1385 ساعت 15:56 |

پروانه و گل.....

پروانه بر روی گل نشست با هم حرف زدن از زیبايیهای یکدیگر
گل گفت از تو برای من دوست نمی شود
تو از اینجا میروی با گلهای زیادی دردل میکنی اما من به یاد تو نمی مانم
برای این من با تو دیگر دوست نمیشوم
از ان روز به بعد هیچ گلی با پروانه ای برای همیشه با هم دوست نشدن
و ما در طبیعت میبینیم که پروانه چند دقیقه با گل همدم است
 

|+| نوشته شده توسط مهیار در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 7:45 |

غمگینی
 
ای دریا
قلبم را با تمام تنهایی
به تو خواهم بخشید
قلب معصومم را
که به تنهایی یک گنجشک است
قلبم را
به دریا خواهم داد و به دریا خواهم گفت
که با من مهربان باش
به دریا خواهم گفت
من دلم غمگین است
و به اندازه یک دنیا خستگی را می شناسم
قلب معصومم را
به دریا خواهم بخشید
تا به همراهی ماهیها به تنهایی خود فکر کنم
ای دریا قلبم را به تو می بخشم
تا بیندیشم به صداقت ماهیها

|+| نوشته شده توسط مهیار در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 ساعت 7:41 |

تنهایی ست که می ماند
 
صبحها تاریک ست، شبها زیباست.
لذتها همه رنج، رنجا زیباست.
در دل تنهایی، غم نیست، شادمانی ست.
نورها همه ظلمت.
آبها ناپاک، گریه آب را می شوید شاید، گریه آن ماهی.
این برف است که می جوشد، گرمایش رنج آور، رنجها همه زیبا.
این درد است که می ماند، ناله از درد لذت بخش.
گریه های بی مانند، این است که می ماند.
خنده های مضحک، بی جایند.
این تنهایی ست، که نورانی، شبها را روشن، رنجها را زیبا، بغضها را رها.
و این تنهایی ست که می ماند.

|+| نوشته شده توسط مهیار در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 22:50 |

 

كاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم
و حال كه آمده ام كاش زودتر مرگم فرا رسد
آخر چگونه مي توان در اين دنيا زندگي كرد ؟
دنيايي كه در آن آدمها روزي چندين بار عاشق مي شوند
دنيايي كه در آن عشق را فقط مي توان در ويترين كتابفروشي ها يافت
دنياي كه در ان محبت و صداقت مرده و جاي خود را به بي وفايي دروغ داده
دنيايي كه در آن دروغ عادت و بي وفايي قانون و دلشكستن سنت شده است
دنياي كه در آن بايد عشق را به بها خريد
دنيا رو نگه دارين مي خوام پياده شم


آرزومند آرزوهايتان
تنها ترين تنها
|+| نوشته شده توسط مهیار در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 ساعت 18:0 |

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
 براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را
شکيبا
مي کند.
طعم
توفيق
را مي چشاند.
و چه تلخ است لذت را
"تنها"
بردن
و چه
زشت است زيبايي ها را تنها
ديدن
 و چه بدبختي آزاردهنده اي ست
"تنها"
خوشبخت بودن
در بهشت
تنها بودن سخت تر
از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد
"تنهايي"
را در سرت زنده ميكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور
و نيمه تمام است .
" تنها"
بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج
"تنهايي" را احساس کردم.


 

|+| نوشته شده توسط مهیار در شنبه چهاردهم مرداد 1385 ساعت 23:55 |

تقديم به شما كه دل كوچكتان دريايي است
 
امشب با تو سفري طولاني را به اقصي نقاط عالم وجودمان كردم
 چه كوه ها و دشت ها و درياها
را كه با تو در نورديدم
و در ميان اين هياهوي جستجو قعر دره تفكري كه از ميان آن رودخانه ايي جاري بود
 تو را از من در ربود
تو با رود رفتي به سرزمين هاي دور و بكر 
من ماندم و كوه جنگل و دره و هواي ابري اي كاش باران ببارد
 
     آرزومند آرزوهايتان

  

تنهاترين تنها 

 

|+| نوشته شده توسط مهیار در شنبه چهاردهم مرداد 1385 ساعت 23:49 |

ديگه باورم شده تنها شدم
هيچكي نيست دست توي دستام بذاره
ديگه آرزوم اينه ببينمت سر رو شونه هات بذارم دوباره
هر شب خوابتو مي بينم اما تو رفتي و برنمي گردي مي دونم
خواستي كه فراموشت كنم ولي
اينو از دلم نخواه نمي تونم
مي دوني تنها شدن حقم نبود
مني كه هميشه عاشقت بودم
تو برو سفر فراموشم بكن اما من هميشه عاشق مي مونم
با تو بودن فقط تو خواب و خيال
رفتي از پيشم هنوزم رفتنت واسم سواله
رفتي سفر با رفتنت سوختم و خاكستر شدم
خواستم كه از يادم بري رفتي و عاشق تر شدم
درد رفتن هنوزم يه عذابه سينه سوزه
يكي هست به انتظارت چشماشو به در بدوزه
اگر تنهام بذاري ميميرم و يه روزي سر به بيابوون مي ذارم
بذار تا همه بدونن عاشقم بدونن جز تو كسي و ندارم
مي دوني تنها شدن حقم نبود
تنها ترين تنها
 آرزومند آرزوهايتان
مهیار
|+| نوشته شده توسط مهیار در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 22:36 |

نظر یادت نره...

|+| نوشته شده توسط مهیار در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 8:38 |

شیشه

|+| نوشته شده توسط مهیار در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 8:29 |

|+| نوشته شده توسط مهیار در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 8:25 |

|+| نوشته شده توسط مهیار در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 7:39 |

دوست وفادار

|+| نوشته شده توسط مهیار در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 7:27 |

انتظار...........

|+| نوشته شده توسط مهیار در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 7:18 |

مانده ام

|+| نوشته شده توسط مهیار در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 7:11 |

تنها شدم

|+| نوشته شده توسط مهیار در یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت 8:43 |

یاد

|+| نوشته شده توسط مهیار در یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت 8:39 |

مونس شبها

|+| نوشته شده توسط مهیار در یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت 8:35 |

|+| نوشته شده توسط مهیار در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 ساعت 23:14 |